بر دریا کنار روانشناسی

مشاوره بالینی (خانواده، کودک و...)، پایان نامه،مشاوره تحصیلی و کنکور، آزمون روانشناختی، مقالات علمی

روانکاوی

    زيربناي نظريه دلبستگي در واقع همان مبحث روابط موضوعي است که در روانکاوی مطرح شده است. بالبي نظريه­ هاي روانکاوانه ارتباط مادر- کودک را برحسب بينش جديدي از ادبيات کردارشناسي طبيعي باز سازماندهي کرد. بنابراين نظريه دلبستگي هنوز در بسياري از فرضيه­هاي اساسي خود با برخي از نظريه­ هاي روانکاوی در مورد رابطة بين فردي مشترک است.

    روانکاوان معتقدند که نخستين روابط کودک، پايه و اساس شخصيت او را تشکيل مي­دهد. اگرچه روانکاوان در اين عقيده که در حدود 12 ماهگي تقريباً همة کودکان به سمت يک پيوند قوي با چهرة مادر تحول مي­يابند، توافق دارند، اما دربارة ماهيت و منشاء اين ارتباط با يکديگر توافق ندارند. از ادبيات روانکاوی دو نظريه مهم دربارة ماهيت و منشاء پيوند کودک با مادر مي­توان اقتباس کرد:

1.    کودک داراي نيازهاي جسماني بخصوص نياز به غذا و احساس گرما است که بايد ارضا شود. به همين دو دليل به چهرة مادر علاقمند شده و به او دلبسته مي­شود زيرا مادر عامل ارضاي نيازهاي ضروري اوست. کودک به زودي ياد مي­گيرد که مادر منشاء ارضا و خشنودي است. بالبي اين نظريه را نظريه کشاننده ثانوي مي­نامد(بالبي، 1969).

2.    در کودک يک آمادگي دروني براي ارتباط دادن خود با يک پستان انساني، مکيدن و تصاحب آن وجود دارد. در اين مرحله، کودک ياد مي­گيرد که به آن پستان دلبسته شود، در آنجا مادري وجود دارد و بنابراين به او نيز مرتبط و وابسته مي­شود. بنابراين برطبق نظر فرويد نيازي که کودک به ارضاي دهاني از طريق مکيدن دارد، موجب مي­شود که او به پستان ارضا کننده مادر و در نهايت به خود مادر نيز دلبستگي پيدا کند(بالبي، 1969).

    به طور خلاصه نظريه روانکاوی، دلبستگي را انحلال طبيعي مرحله دهاني تحول مي­داند. اگر در طي ماه هاي اوليه زندگي کودک، کشاننده­ هاي دهاني، «نهاد» به طور مرتب و منظم ارضا شوند. اين انتظار در کودک ايجاد مي­شود که نيازها قابل ارضا هستند و درماندگي ناشي از عدم ارضاي نيازها براي مدت طولاني، ادامه نمي­يابد (فوگل، 1997). بعد از آنکه کودک 3-2 ماهه شد، والدين متوجه مي­شوند که در اين مرحله هنگامي که کودک گرسنه يا خسته است. گريه و ناراحتي او کمتر مصرانه است. در اين مرحله نظريه روانکاوی معتقد است که والدين قبل از پاسخ به کودک مدتي صبر کنند، چنانچه کودک آرام شد، آنگاه ميتوانند با امکانات خود اين بحرانهاي کوچک کودک را رفع نمايند. اين ناکامي کوچک نه فقط کودک را به سمت خود مهارگري سوق مي­دهد، بلکه او را از اين مسئله نيز آگاه مي­سازد که چه فردي مسئول ارضاي نيازهاي دهاني اوست. اين آگاهي به تدريج تبديل به وابستگي به آن فرد خاص شده و سپس به محبت، دلبستگي و اعتماد به او منجر مي گردد (فوگل، 1997).

کردارشناسي

    کردارشناسي علم مطالعه رفتار حيوان در محيط طبيعي است. لورنتس (1903) را اغلب پدر کردارشناسي مي­دانند. کردارشناسان اعتقاد دارند که ما تنها در صورتي که جانور را در جايگاه طبيعي او مطالعه مي­کنيم مي­توانيم رفتار وي را در يابيم. تنها به اين طريق ميتوانيم ببينيم که چگونه الگوهاي رفتاري يک جانور آشکار مي­گردد و چگونه آنها در خدمت سازگاري گونه مي­باشند. لورنتس بسياري از مشاهدات خود را در ملک وسيع خويش به عمل آورده است که در آنجا گونه­هاي بسياري از جانوران وحشي به آزادي در گردش بودند. تين برگن (1907) نيز کاملاً در سايه لورنتس کار کرده است. کردارشناسان از طريق مشاهده طبيعت گرا رفتار ويژه جانور را مشاهده مي­کنند و سپس اين رفتار را با رفتار گونه­هاي ديگر مي­سنجند (به نقل از کرين, 1992).

    نظريه کردارشناسي بر روشهاي پژوهشي و نظريه دلبستگي تاثير عميقي داشته است. بطوري که بالبي و همکارانش با الهام از کردارشناسان، کار روانکاوی را که بر اساس گزارشهاي بيماران صورت مي­گرفت بازنگري کردند و بر اهميت مشاهده آزمودني در محيط طبيعي­شان پافشاري کردند. يکي از مفاهيم اساسي اين نظريه مفهوم «نقش پذيري» است. نقش پذيري يادگيري ويژه انواع است و تلويحاً به اين موضوع اشاره دارد که در رشد حيوان دورة خاصي وجود دارد که در آن دوره، حيوان بيشترين استعداد را براي تشکيل پيوندهاي اجتماعي با همنوعان خود دارا مي­باشد و آنچه که حيوان در اين دوره مي آموزد در برابر تغييراتي که بعد از آن مي­آيد مقاومت مي­کند. اين دوره، سالهاي اوليه زندگي حيوان است.

    لورنتس (1935) در آزمايشي که بر روي جوجه اردکها و جوجه غازها انجام داد اين مطلب را روشن ساخت. وي مشاهده کرد وقتي که جوجه اردکها و جوجه غازها سر از تخم بيرون مي­آورند، به وي، واکنشي نظير واکنش يک فرزند به مادرش نشان مي­دهند. وي مطرح ساخت که شناخت در انواع در نخستين مرحلة رويارويي، پس از بيرون آمدن از تخم در سلسله اعصاب نقش مي­بندد.

    در آزمايش ديگري هارلو (1958) مشاهده کرد که بچه ميمونها در زمان استرس و تغذيه، مادر نرم و راحت را به مادر سيمي ترجيح مي­دهند. همچنين در مشاهدات انساني، هارلو دريافت که کودکان ممکن است به کساني دلبسته شوند که آنها را تغذيه نمي­کنند (به نقل از اينزورث, 1967).

 

نظريه بالبي

 

    بالبي نخستين روانکاوی است که الگويي براي تحول،کنش و شخصيت پيشنهاد کرده است که از نظريه کشاننده­هاي فرويدي فاصله مي­گيرد. بالبي راه خود را با تکيه بر يافته­هاي علمي کردارشناسي و سيبرنتيک از فرويد جدا مي­سازد.

نظريه بالبی(1980) فرض می کند که عملکرد رفتار دلبستگی بعنوان نوعی از مکانيزم تعادل حياتی برای تعديل نمودن اضطراب عمل می کند: اضطراب فزاينده، رفتار دلبستگی را افزايش می دهد؛ يعنی، هدف رفتار دلبستگی می تواند کمک به افراد برای تعديل و خنثی کردن اضطراب و برانگيختگی آنها فرض شود (وتر و مايرز،2002). در انجام اين امر نماد دلبستگی ترجيح داده شده بهترين عامل است اما، در صورت نبود آن هر نماد دلبستگی می تواند اين امر را اجام دهد. يعنی، يک نماد ناکارامد يا حتی آزارنده احتمالاً بهتراز فقدان هر گونه نماد دلبستگی است(وتر و مايرز،2002).

    بالبی با استفاده ازدست آوردهای کردارشناسی، نظريه های سيبرنتيک واطلاعات، روانکاوی، روانشناسی تجربی، نظريه های يادگيری، روانپزشکی و رشته های مرتبط پايه های نظری و سرفصلهای اصلی نظريه دلبستگی را درمجموعه سه جلدی معروف خود دلبستگی و فقدان به رشته تحرير درآورد( دلبستگی،1969؛جدايی،1973؛ فقدان1980).

آنچه به خصوص در آثار بالبي عمدتاً مورد توجه قرار مي­گيرد، دو مفهوم «رفتار غريزي» و «دلبستگي» است (منصور  و دادستان, 1376).

 

مفهوم رفتار غريزي

 

    بالبي علي رغم وجود تفاوتهاي قابل ملاحظة فردي (فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي و...)، به وجود روان بنه­هاي پايدار رفتار انسان و حيوان قائل است. روان بنه­هايي که منتهي به جفت­گيري و مراقبت از فرزندان و دلبستگي فرزندان به والدين مي شود (منصور, 1369).

بالبي معتقد است که کودک انسان در طول تاريخ براي حفظ بقاي خود به مکانيزم هايي نياز داشت که او را نزد والدين خود نگاه دارد. يعني بايد رفتارهاي دلبستگي به وجود مي­آمد. اين رفتارها شامل ژست ها و نشانه هايي مي­شود که نزديکي به مراقبان را تسهيل مي­نمايد و موجب تداوم آن مي­شود. اين رفتارها غريزي هستند نه اعمالي قالبي(کرين، ترجمه فدايي, 1379). و در واقع عملي هستند که خود را با روان بنه­هاي قابل بازشناسي منطبق مي­سازند و کنش آنها ميل به اثر سودمندي براي فرد يا نوع است (منصور, 1369). البته بالبي اصطلاح غريزه را به معناي دقيق آن بکار نمي­برد، منظور او اين است که چنين رفتارهايي در اساس ذاتي است و تقريباً در همة اعضاي گونه، يک الگوي مشخص داشته و براي گونه ارزش انطباق پذيري دارد(کرين، ترجمه فدايي, 1375).

    رفتار غريزي در جريان چرخه زندگي متحول مي­گردد و ارثي نيست و آنچه موجود به ارث مي­برد يک ظرفيت بالقوه است که امکان تحول نظام رفتاري يا راهبردها را بر مبناي اطلاعات دريافت شده از طريق اعضاي حواس از منابع دروني يا بيروني يا هر دو فراهم مي­سازد(منصور, 1369).

 

مفهوم دلبستگي

    دومين مفهوم اساسي در نظام بالبي مفهوم دلبستگي است. بالبي نيز مانندگذشتگان خود قائل به وجود نيازهاي نخستين و ضروري براي ارضاء (مثل نياز تغذيه) است. اما وي اين نکته را مورد تاکيد قرار مي­دهدکه علاوه بر نيازهايي که تاکنون بعنوان نيازهاي نخستين در فرد آدمي شناسايي شده­اند يک نياز ديگر نيز در واقع وجود دارد که تاکنون آنرا ثانوي مي­پنداشتند و اين نياز دلبستگي است. بالبي در عين تکيه کردن بر آزمايشگري اين نکته را مورد تاکيد قرار مي­دهدکه نياز دلبستگي نخستين است و از هيچ نياز ديگري مشتق نشده است و نيازي اساسي براي تحول شخصيت است. بدين ترتيب، بالبي از فرويد که براي وي نيازها تنها نيازهاي بدني هستند فاصله مي­گيرد. از نظر فرويد دلبستگي کودک، يک نياز ثانوي است که به نياز نخستين تغذيه متکي است.

    فرضيه بالبي مبتني بر نظريه رفتار غريزي است که حالت خاصي از اين رفتار، توسط لورنتس در مورد حيوان، تحت عنوان نقش پذيري مطرح شده است(منصور و دادستان, 1376).

 

واکنشهاي کودکان به هنگام جدايي از مادر

 

    بالبي در قلمرو آسيب شناسی روانی و روانشناسی بالينی به توصيف واکنشهايي در کودکان (با الهام از آثار هارلو) نسبت به جدايي از مادر پرداخته است. وي در کودکان از 13 تا 32 ماهه، مراحل متوالي سه گانه­اي را بدين شرح مشخص ساخته است: 1- مرحله اعتراض، 2- مرحله نوميدي، و 3- مرحله بريدگي.

    نخست کودک اعتراض مي­کند، مي­گريد و جيغ مي­کشد و در هر شکل مراقبت جانشيني را رد مي کند، سپس وارد يک مرحله نوميدي مي­گردد، ساکت و گوشه­گير و نافعال مي­شود و به نظر مي­رسد که در يک حالت عميق سوگواري قرار گرفته است. سرانجام مرحله دل کندن (بريدگي) روي مي­دهد. در جريان اين مرحله کودک سرزنده­تر است و ممکن است مراقبت پرستاران و ديگران را بپذيرد. کارکنان بيمارستان ممکن است بينديشند که کودک بهبود يافته است، اما يک جاي کار درست نيست، هنگامي که مادر باز مي­گردد به نظر مي­رسد که کودک او را نمي­شناسد، کودک از او روي مي­گرداند و گويا همة علاقة خود را به او از دست داده است(کرين, 1992).

    بالبي، واکنش نسبت به جدايي را مبناي واکنش هاي ترس و اضطراب در انسان مي­داند. ترس از جدايي (يعني از دست دادن حمايت) وابسته به ترسي است که در موقعيتهاي مختلف به وجود مي­آيد، موقعيتهايي که حاکي از هيچ نوع خطري نيستند(ترس از تاريکي، ترس از يک محيط ناشناخته، ترس از يک حرکت ناگهاني)، ولي وجه مشترک آنها اين است که وابسته به يک احتمال خطر فزاينده­اند(کرين, 1992).

    اينثورث وهمکارانش( 1978) نيز درابتدا سه الگوی اصلی پاسخ به هنگام جدائی از مادر را مشخص نمودند. دلبستگی ايمن درکودکانی مشخص است که دراغلب موارد براثرجدايی آشفته می شوند، اما بازگشت مادر را خوش آمد می گويند، دربازگشت مادر احساس راحتی می کنند، وسپس ازمادرجدا می شوند و به بازی خود ادامه دهند. درنمونه اصلی اينثورث و همکارانش،66% کودکان دلبسته ايمن طبقه بندی شدند. دوالگوی دلبستگی ناايمن هم شناسايی شدند که، شامل دلبسته اجتنابی و دلبسته دوسوگرا بودند.دلبستگی اجتنابی وقتی مشخص است که کودک علايم اندکی ازنگرانی را درجدايی از مادر نشان می دهد، درموقع برگشت مادر از او کناره گيری  می کند،اما منتظراومی ماند و از بازی کردن با اوجلوگيری می کند.اينثورث وهمکارانش دريافتند که 20% نمونه آنان الگوی دلبستگی اجتنابی را نشان دادند. دلبستگی دوسوگرا با نگرانی زياد درزمان جدايی از مادر و ناتوانی درصلح کردن با مادر درزمان برگشت اومشخص است. بدين معنی که درجستجوی تماس با مادر است، اما؛ درمقابل اين تماس مقاومت می کند و سپس تماس با مادر را رد می کند و کودک بطورمتناوب بين خشم ازمادر و پيوند به اوسردرگم است، و درمجاورت مادر بندرت به بازی مشغول می شود.همچنين اينثورث وهمکارانش دريافتند که 20% نمونه آنان الگوی دلبستگی دوسوگرا را نشان دادند. درپژوهش فراتحليل  موقعيت ناآشنا، پژوهشگران(بارتلمو و شيور،1996) قبوليت عام روش و الگوهای دلبستگی مشخص شده را بگونه ای پايا و معتبرتصديق کردند، واستفاده فراگيرازسبکهای دلبستگی را دربيش ازسی پژوهش مختلف نشان دادند.

    نتايج مختلف تحقيقاتی که فرايند موقعيت ناآشنا را درکشورهای مختلف بکاربرده اند نشان داده است که تفاوتهای فرهنگی مهمی درتوزيع پراکندگی نوزادان درطبقات مختلف دلبستگی وجود دارد، که اين تفاوتها تا دوران بزرگسالی نسبنأ ثابت باقی می مانند ودرمجموع نشانگرتأثيرمهم عوامل فرهنگی- اجتماعی در تحول فرايند دلبستگی است (لوپز و همکاران،1997). توزيع استاندارد درجمعيت نوزادان آمريکايی بطورتقريبی عبارت است از20درصد ناايمن اجتناب گر،70 درصد ايمن و10درصد ناايمن دوسوگرا (اينثورث وهمکاران، 1987).

   از جمله کساني که به نظريه بالبي پيوستند، اينزورث (1973) بود. وي در نظرات بالبي شريک شد و مطالعاتش در جهت تأييد نظرات بالبي بود. اينزورث معتقد است که دلبستگي يک پيوند هيجاني است. وي در مطالعات طولي خود (اينزورث و همکاران 1978) به طور کامل مادر را منبع امني براي اکتشاف کودک دانست و اعتراض جدي کودک به جدايي از مادر را از شواهد به حساب مي­آورد. اينزورث در آزمايشات خود به طرح مدلهاي درونکاري دلبستگي پرداخت و دلبستگي امن کودک به مادر را در مقابل دلبستگي ناامن به تصوير کشيد.

    تغييرات عمده ای با توجه به کار اينزورث درزمينه شيوه کار با نوزادان ازنظر تجربی، درموقعيت نا آشنا، بوجود آمد.اين شيوه اساسأ برمبنای مطالعات منظم درزمينه جدايی ازمادر و بازگشت وی يا کسی که ازکودک مراقبت می کند،استوار بود.اين مطالعات موجب شد که نوزادان را ازنظردلبستگی دريکی ازاين سه دسته طبقه بندی کنند:امن( هفتاد درصد نوزادان)، اجتنابی (بيست درصد نوزادان) و دوسوگرا (ده درصد نوزادان). بطورخلاصه، نوزادان امن به جدايی ازمادرحساس هستند و با بازگشت بسوی مادر آرام می شوند. براحتی تسلی پيدا می کنند و به بازی و اکتشاف مشغول می شوند، ولی نوزادان اجتناب گر، واکنش زيادی نسبت به جدايی ازمادر نشان نمی دهند، ولی در بازگشت به مادر واکنش هيجانی زيادی نشان می دهند، رفتارهای گروه سوم، بدين شيوه است که هم در جدايی ازمادر با مشکل مواجه هستند وهم دربازگشت مادر. آن چه که درمورد اين گروه متمايزکننده است، ترکيبی است ازدرخواست برای بغل شدن واصراربراينکه آنان را زمين بگذارند (اينثورث،1991).

    از جمله کساني که به نظريه بالبي پيوستند، اينزورث (1973) بود. وي در نظرات بالبي شريک شد و مطالعاتش در جهت تأييد نظرات بالبي بود. اينزورث معتقد است که دلبستگي يک پيوند هيجاني است. وي در مطالعات طولي خود (اينزورث و همکاران 1978) به طور کامل مادر را منبع امني براي اکتشاف کودک دانست و اعتراض جدي کودک به جدايي از مادر را از شواهد به حساب مي­آورد. اينزورث در آزمايشات خود به طرح مدلهاي درونکاري دلبستگي پرداخت و دلبستگي امن کودک به مادر را در مقابل دلبستگي ناامن به تصوير کشيد.

    تغييرات عمده ای با توجه به کار اينزورث درزمينه شيوه کار با نوزادان ازنظر تجربی، درموقعيت نا آشنا، بوجود آمد.اين شيوه اساسأ برمبنای مطالعات منظم درزمينه جدايی ازمادر و بازگشت وی يا کسی که ازکودک مراقبت می کند،استوار بود.اين مطالعات موجب شد که نوزادان را ازنظردلبستگی دريکی ازاين سه دسته طبقه بندی کنند: امن (هفتاد درصد نوزادان)، اجتنابی (بيست درصد نوزادان) و دوسوگرا (ده درصد نوزادان). بطورخلاصه، نوزادان امن به جدايی ازمادرحساس هستند و با بازگشت بسوی مادرآرام می شوند. براحتی تسلی پيدا می کنند و به بازی و اکتشاف مشغول می شوند، ولی نوزادان اجتناب گر، واکنش زيادی نسبت به جدايی ازمادر نشان نمی دهند، ولی در بازگشت به مادر واکنش هيجانی زيادی نشان می دهند، رفتارهای گروه سوم، بدين شيوه است که هم در جدايی ازمادر با مشکل مواجه هستند وهم دربازگشت مادر. آن چه که درمورد اين گروه متمايزکننده است، ترکيبی است ازدرخواست برای بغل شدن واصراربراينکه آنان را زمين بگذارند (اينثورث،1991).

بالبي در قلمرو دلبستگي دو نکته مهم را مورد تاکيد قرار مي­دهد:

    اول آنکه کودک از نظر ژنتيکي براي واکنش هايي آمادگي دارد: کودک به علامات محرکي که هم ناشي از ارگانيسم­اند (سرما، گرسنگي، درد) و هم منبعث از محيط­اند (صداي شديد، تاريکي ناگهاني و...) پاسخ مي­دهد. واکنشهاي کودک به هدفهاي ثابتي منتهي ميشود که در اين مورد خاص واکنش وي عبارت است از تامين مجاورت با يک فرد خاص يعني مادر که بر همة افراد ديگر ترجيح دارد.

    دوم آنکه رفتار دلبستگي متحول مي­گردد: بررسي­هاي متعددي وجود رفتار دلبستگي را مبرهن ساخته اند. بالبي در آغاز به پنج نظام رفتاري (مکيدن، به ديگري آويختن، دنبال کردن، گريه کردن و لبخند زدن) اشاره کرده است. اين پنج قالب رفتاري معرف رفتار دلبستگي در کودک­اند و بر پايه ظرفيتهاي قبلي سازماندهي مي­شوند.

اينثورث (اينثورث و همکاران ،1978) فرايند موقعيت ناآشنا را ابداع نمود و بدين ترتيب با ترجمه اصول بنيادين نظريه دلبستگی به يافته های تجربی پايه ای و عينی برای نظريات بالبی دست يافت(الکساندر و همکاران، 1998). موقعيت ناآشنا روش مشاهده آزمايشگاهی ساخت دار و معتبری است که به منظوراندازه گيری کيفيت دلبستگی نوزاد- والد وتأثيرات آن دررشد وتحول بعدی طراحی شده است (اينثورث،1987) اين فرايند برپايه دو فرض اصلی بنا شده است: 1- قرار گرفتن در يک محيط نا آشنا، مواجهه شدن با يک غريبه، وتنها گذاشته شدن توسط والد شرايط تنش آميزی را برای کودک ايجاد نموده ورفتاردلبستگی را فعال می کند. 2- بازگشت مادرشرط کافی برای تنش زدايی کودکانی است که واجد رابطه دلبستگی ايمن می باشند، ولی برای کودکانی که واجد رابطه دلبستگی ناايمن می باشندکافی نيست (جورج وهمکاران،1985). اين فرايند شامل مشاهده تجربی ونظامدار نوزاد در جريان دو مرحله جدايي مختصراز والد و پيوند مجدد با وی می باشد.هدف اين مشاهده بررسی اين نکته است که هنگامی که نوزاد درحد متوسط دچارتنيدگی است چگونه رفتارهايش را نسبت به تصوير دلبستگی خود سازمان می دهد. برپايه رفتارهای کودک دراين موقعيت کيفيت دلبستگی وی براساس يکی ازسه الگوی رفتاری توصيف شده توسط اينثورث وهمکاران (1987) تعيين می شود. يک نوع ازاين الگوهای نشاندهنده الگوی دلبستگی ايمن هستند و دونوع ديگرآن الگوهای ناايمن دلبستگی را توصيف می کنندکه شامل ناايمن اجتنابگر و ناايمن دوسوگرا می باشد. خصوصيت اصلی کودکان اجتناب گر، اجتناب ازارتباط با مادردرجريان مراحل بازگشت می باشد. کودکان دوسوگرا درمراحل بازگشت واجد نوعی احساس دوسوگرايانه نسبت به مادرخود می باشند:ازيکسوخشم وعصبانيت نسبت به وی وازسوی ديگر تمايل به بودن وماندن درآغوش مادر يا اصرار به ايجاد حفظ ارتباط فيزيکی با مادر.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 22:37  توسط psychoman  |